ی نمایشنامه خودم گفتم

آدم های نمایش:

1-      پسر

2-      مرد- امیر خسرو دهلوی

3-      نظامی گنجه ای

(صحنه تاریک است.صدای تلفنی به گوش می رسد. صحنه نور می گیرد . میزی در وسط صحنه و در حالی که سه صندلی در اطراف آن قرار دارد و پسری که بر روی کتابی که زیر دستانش قرار دارد افتاده و خوابیده است. پس از چند بار صدای زنگ تلفن ،پسر از خواب    می پرد. این سو و آن سو پی تلفن می رود. گوشی بی سیم تلفن بر روی میز مقابلش قرار داشت. گوشی را می یابدو به دست می گیرد.)

پسر

الو ، بله ، بفرمایید... کی ... کجا ... شما کی هستی ... چی چی می گی ... نه ، نمی فهمم ... اصلاً این موقع شب چی داری می گی ، ساعت دو نصفه شبه ... با با مزاحم نشه ... ولمون کن... آخه تو با کسی قرار داری به من چه ربطی داره ؟... نه خیر ، غیر از من کسی اینجا نیست ... بله ... به سلامت

(تلفن را قطع می کند.)

پسر

عجب آدمایی پیدا می شن . خودشم نمی فهمه چی می گه. از خواب ناز بیدارم کرد. بگیرم بخوابم.

(به جای اول خود باز می گرددو می خواهد بخوابد. لحظه ای نگذشته است که صدای قدم هایی که محکم بر زمین گذاشته می شود شنیده می شود . ترسان و هراسان از جای خود بر          می خیزد.)

پسر

این دیگه صدای چیه؟!

(مردی ملبس به لباس های هندی در حالی که دو دستش را زیر چانه اش گرفته و پاهایش را محکم به زمین می کوبد ، از میان جمعیت به طرف صحنه می آید. با نزدیک شدن او به صحنه پسر قدمی عقب تر می نهد. مرد هندی بر بالای صحنه می رود و با گویش هندی سخن       می گوید.ما او را با نام " مرد "  می شناسیم.)

مرد

پسر جان به کجا رهسپاری . لحظه ای درنگ کن. با شما کاری دارم.

پسر

(در حالی که ترسیده) این ... این موقع شب تو خونه ی ما با من  چکار داری.

مرد

سوالی دارم. پاسخ آن را از تو طلب دارم.

پسر

من که به کسی قرض و قُوله ای ندارم.

مرد

می دانم قرضی به کسی نداری ....

پسر

از کجا می دونی قرضی به کسی ندارم.

مرد

خودت این مطلب بر زبان راندی ، حال سوالم پاسخ می گویی یا نه؟

پسر

حالا بپرس بینیم چه سوالی داری .

مرد

من با مردی آذری زبان در اینجا قرار دارم ،شما او را در این نزدیکی ندیده اید ؟

پسر

آخه تو با اجازه ی کی تو خونه ی ما با یه نفر دیگه قرار گذاشتی ؟!

مرد

مگر اینجا ملک شخصی شماست؟

پسر

با اجازه ی شما که بی اجازه تشریف آوردین ، بله .

مرد

پس مبارک است. ... انشاا... به پای هم به سن کهولت برسید.

پسر

انشا ا... ولی نگفتی با کی قرار داری ؟

مرد

اگر رخصت و اجازه دهی بنشینم ، هر چه بخواهی برایت می گویم. از هندوستان تا اینجا را با پای پیاده آمده ام.

پسر

نه ، انگار آدم با حالی هستی ، بگیر بشین یه ساعتی با هم حرف بزنیم. منم دیگه خواب از سرم پرید.

( هر دو می نشینند)

پسر

راستی مگه از هند هواپیما نیست یا لا اقل اتوبوس.

مرد

آن ها دگر چه هستند؟!

پسر

تو یعنی نمی دونی هواپیما و اتوبوس چیه ؟

مرد

نه ، نمی دانم

پسر

خُب ، ایرادی نداره ، بعداً می فهمی.

مرد

نه ، بگویید می خواهم بدانم.

پسر

ولش کن ، لازم باشه می فهمی.

مرد

(به دست و پای پسر می افتد.) نه ، از شما التماس می کنم ، خواهش و تمنا دارم به من بگویید هواپیما و اتوبوس چیست ؟

پسر

خُب بابا ، این کارا چیه ... میگم .پاشو بشین سرجات

مرد

(بر می خیزد و در جایش می نشیند.) پس بگویید.

پسر

هواپیما یه وسیله ای هست برای حمل و نقل که مثل پرنه ها تو آسمون حرکت می کنه. اتوبوس هم وسیله ای هستش که توی جاده ها و خیابون ها روی چهار تا چرخ روی زمین حرکت می کنه. یه وسیله هست بهش می گن قطار ، تو کشور شما زیاد هست زود زود هم به هم می خورن ،  چه جور ندیدی .

مرد

عجب مخلوقات عجیب الخلقه ای

پسر

بله ، تازه کجاش رو دیدی.

مرد

نه ، به خدا من هیچ جایش را ندیده ام.

پسر

می دانم . می خواستم بگم ...

مرد

نه نه ... این وصله ها به من نمی چسبه .

پسر

با با من که حرف بدی نزدم. اصلاً ول کن ... بگو ببینم اصلاً تو کی هستی ؟

مرد

من؟!

پسر

بله ، شما.

مرد

من امیر خسرو هستم.

پسر

دِ ، پس چطور اسمت ایرانیه ؟!

مرد

مگه نمی بینید دارم فارسی حرف می زنم.

پسر

اه ، راست می گی داری فارسی حرف می زنی ، داشتم فکر می کردم من دارم هندی حرف      می زنم.

مرد

اجداد من اصلاً ایرانی بوده اند.

پسر

خیلی جالبه...

مرد

بله ، خیلی جالب است.

پسر

چه کاره هستی ؟ چه کار می کنی ،

مرد

شاعر پر آوازه ی دیار هند هستم.

پسر

شاعر پر آوازه ی دیار هند هستی ؟ نکنه امیر خسرو دهلوی هستی ؟

مرد

مگر تو مرا می شناسی ؟

پسر

نه من تو رو نمی شناسم .من امیر خسرو دهلوی رو می شناسم.

مرد

خُب من امیر خسرو دهلوی هستم.

پسر

فکر نمی کنم چنین باشه.

مرد

چرا چنین فکر نمی کنید... خواهش می کنم چنین فکر کنید.

پسر

چطوری فکر کنم ؟

مرد

این طوری ، عین ای کیو سان !( ادای ای کیو سان را در می آورد.)

پسر

آخه تو با این وضعت چطوری امیر خسرو دهلوی هستی ؟

مرد

مگر وضعم چگونه است ؟ هندی هستم ، لباس هندی پوشیده ام . نیاکانم ایرانی هستند، فارسی تکلم می کنم. تو خودت را بگو و این وضعیتت را ، با لباس زیر در مقابل میهمان متشخصی چون من نشسته ای .

پسر

باز که داری پر رو می شی . انگار یادت رفته اینجا خونه ی ماست. زنگ می زنم پلیس 110 می یاد می بردت ها.

مرد

پلیس 110 دیگر چه نوع وسیله ی نقلیه ای است ؟

پسر

با احترام صحبت کن آقا ، پلیس 110 وسیله ی نقلیه نیست ، پلیس 110 اگه نباشه تمام مملکت رو دزد و قاتل و جانی بر می داره.

مرد

بله ، داشتم عرض می کردم من امیر خسرو دهلوی هستم شاعر پر آوازه ی هندی.

پسر

باز گفت امیر خسرو دهلوی . امیر خسرو دهلوی وسطای قرن هفتم متولد شد و اولای قرن هشتم دراز به دراز افتاد و مُرد . اون موقع الان تو قرن بیست و یکم چکار داره.

مرد

(ناراحت می شود.) عوضی ، خجالت نمی کشی ، تولد و مرگ مرا با قرن هجری می گویی ، آن وقت برای من کلاس می گذاری و قرن زندگی خود را با میلادی می گویی.

پسر

حالا چه فرقی می کنه، قرن بیست و یکم یا قرن چهاردهم ، همش هفت قرن فاصله اس دیگه.

مرد

حالا وقتی برای تو هفت قرن فاصله مهم نیست ، چه ایرادی دارد من از قرن خود به اینجا آمده باشم، تازه در دنیای فانتزی همه چیز ممکن است.

پسر

باشه ، قبول کردیم که تو امیر خسرو دهلوی هستی ، اینجا اومدی چه کار؟

مرد

بنده کاری نداشتم . کس دیگری مرا دعوت کرده ، با من کاری داشت ، در واقع قرار هست با هم یه تصفیه حساب داشته باشیم.

پسر

تصفیه حساب ، اونم اینجا خونه ی ما.

مرد

خُب بله همین جا.

پسر

حالا قراره با کی تصفیه حساب داشته باشی ؟

مرد

با جناب آقای نظامی اهل گنجه.

پسر

منظورت همون نظامی گنجه ای شاعر که نیست؟

مرد

چرا نیست ، دقیقاً منظور نظرم همان بود.

پسر

خُب ، پس حالا کجاس ؟

مرد

چه می دانم کجاست ... قرار بود زودتر از من اینجا باشد ، تازه شهر او به این جا نزدیکتر است.

پسر

خُب حالا تصفیه حسابتون برای چیه ؟

مرد

بگذار بیاید ، بعداً. فعلاً نی توانم داستان را لو بدهم.

پسر

خُب لو نده . من که نمایش نامه رو خوندم.

مرد

آخه تو که هستی که بخاهم داستان را برایت لو بدهم یا ندهم . به خاطر این تماشاگرا گفتم.

پسر

آهان ، ببخشید ، یادم نبود . این قدر رفته بودم تو حس که تماشاگرا یادم رفت.

مرد

فاصله گذاری برشت را رها کن برگرد بیا به نمایش.

شهر در مورد حضرت امام خامنه ای

رهبر من نور چشمان من است          عشق او آيين و ايمان من است

ذوالفقار حيدري  در دست  او            طاعتش ميثاق و پيمان من است

سيدي از نسل پاك فاطمه(س)             هم ز نسل شير يزدان من است

در ولايت وارث  آل نبي (ص)              جانشيني  از امامان من است

همچو مه  تابد  به قلب  شيعيان              نائب خورشيد پنهان من است

درهدايت سوي حق  آرد مرا               اين هدايت سمت قرآن من است

دوستانش دوست مي دارم همي            دشمن او دشمن جان من است

آنكه  مهر او ندارد  در وجو د            بي گمان همكيش نادان من است

درسخن چون ابر مي بارد به دل             دركوير خشك باران من است

درحضورش موج دريا  ديده ام            در كلامش راحت جان من است

درنگاهش غرق دريا مي شو م         واژه هايش در و مرجان من است

قلب  تارم را صفايي  مي دهد                   جامع فكر پريشان من است

من مريد آن  دل  وارسته ا م                 او مراد و پيرعرفان من است

بوي يوسف مي دهد پيراهنش             گرچه خوديعقوب كنعان من است

من چو سنگم او چو كوه بيستون         من چو مورم او سليمان من است

من چو بلبل او چو باغ  پر زگل         من چو برگ اوسروبستان من است

نام او  ورد  زبانم  روزو شب         عشق او درد است ودرمان من است

آرزوي  ديدنش  دارم  به دل                  در فراقش شهر زندان من است

اي خوش آن روزي كه بينم رهبرم         ساعتي در خانه مهمان من است

روي خوبش با دوچشمت ديده اي         چهره اش چون ماه تابان من است

غرق  درياي  تهاجم  را چه غم               ناجي كشتي  زطوفان من است

گر چه دشمن نقشه ها دارد بسي            حامي او  حي سبحان من است

در امانت  او‹‹ امين ››انقلا ب            در شجاعت شير ميدان من است

راه  او  باشد  ره پير خمين(ره)               رهرو راه شهيدان من است

افتخار  ما   بود ‹‹سيد  علي››              سرور من جان جانان من است

چون فقيه وعالم است ودين شناس            مرجع تقليد  دوران من  است

روز ششم ماه  تيراز سال شصت             رهبرم جانباز ايران  من  است

اي خداوندا نگهدارش  تو با ش              چون دعاي او نگهبان من است

شعر امروزم كه وصف رهبراست             بهترين اشعار ديوان من است

گويا مهدي(عج)چنين گويد كه او        بهترين اصحاب و ياران من است

شهدا شرمنده ایم

دوستان عزیز سلام

لطفاْ برداشت خودتون رو از این تصویر در قسمت نظرات وبلاگ برای ما به یادگار بگذارید.

متشکرم

hijab.jpg

عروسی یا شرمندگی پیش شهدا

خیلی شوخ‌طبع بود تا جایی كه من دیگه نمی‌تونستم فرق شوخی و جدیش را تشخیص بدم. در حین جدیت هم قیافش شوخ‌طبعی را نشون می‌داد.

یادمه روز آخری كه با هم بودیم، از بیرون كه اومدم خونه، گفتم: بابا جون این بار كه بری كی برمی‌گردی زود یا دیر خندید و گفت: خیلی دیر نیست . گفتم: چقدر طول می‌كشه.

 گفت: زیاد نیست. یه نگاهی به دور و برش كرد و دخترعموی دو ساله اش را كه اون شب مهمونمون بود نشون داد و گفت: عروسی زهرا خانم برمی‌گردم این حرف را كه زد دلم ریخت اما بازم گذاشتم سر شوخی‌هاش.

اما این بار شوخی نمی‌كرد رفت و بعد از هجده سال دقیقاً دو روز قبل عروسی دختر عمویش بود كه از معراج شهدا زنگ زدن خونمون و گفتن كه جنازش پیدا شده ، من و مادرش خوشحال بودیم اما از یه طرف سور و سات عروسی زهرا خانم هم به راه بود نمی توانستیم شادی اونها را بهم بزنیم و از طرفی اگه بی‌خبر می‌رفتیم خان داداش ناراحت می‌شد، مادرش گفت: بالاخره كه چی باید یه جوری خان داداش را مطلع كنیم. بعد بریم، كه ناراحت نشن. رفتیم خونشون تا اونجا مدام ذكر می‌گفتیم و صلوات می‌فرستادیم كه ناراحت نشن. خوشبختانه وقتی به برادرم گفتم كه علی داره میاد خوشحال شد اما بعد كه گفتم: شهید شده و جنازش را دارن میارن زهرا خانم كه شب عروسیش با اومدن پسر عموش یكی شده بود خیلی ناراحت شد و گفت: چرا باید عروسی من به خاطر چهار تا استخوان و یه پلاك عقب بیفته. زن داداشم گفت: حالا نمیشه بعد از عروسی بریم سراغ مرده‌ها.....

مادر علی كه ناراحت شده بود اما به روی خودش نمی‌آورد، گفت: باشه ما می‌ریم معراج شهدا علی را تحویل می‌گیریم بعد میایم عروسی زهرا خانم........

شب عروسی همین كار را كردیم اما هنوز زهرا دلخور بود و می‌گفت آخه چهار تا استخون اونم بعد از سال‌ها چه ارزشی داره كه عروسی من باید بهم بخوره........

چهار روز بعد از عروسی ، یه روز ساعت پنج صبح بود داشت اذان می‌گفت: كه در خونه را زدن با تعجب اینكه این موقع از صبح كیه در می‌زنه یا خدای ناكرده اتفاق بدی افتاده رفتم در را باز كردم دیدم زهرا دختر برادرم با چشمای پر از اشك و گریه‌كنان پشت دره. سلام عمو . علیك السلام عموجون. چی شده چرا گریه می‌كنی؟

عمو علی، علی.....

علی چی عمو جون؟

قبر علی كجاست؟ می‌خوای چی كار عمو؟

می‌خوام برم معذرت خواهی عمو.

چی شده بیا تو درست حرف بزن ببینم چی شده.

عمو دیشب كه خوابیده بودم چند بار از خواب پریدم اما هر بار كه می‌خوابیدم همین خواب را می‌دیدم، خواب می‌دیدم توی یه باتلاق خیلی بزرگ افتادم، هرچی فریاد می‌زنم هیچ كس به كمكم نمی‌یاد، داد می‌زدم و همسرم را صدا می‌كردم اما انگار نه انگار كه صدای من را می‌شنید، هر چی دست و پا می‌زدم بیشتر فرو می‌رفتم.

بعد از ناامیدی از كمك دیگران، وقتی تا به گردن توی باتلاق فرو رفته بودم، دیدم كه چهارتا استخون و یه پلاك به دادم رسیدن و منو نجات دادن.

بهشون گفتم: شما كی هستین كه من را نجات می‌دید؟؟؟

گفتن: ما همون چهارتا استخون و یه پلاكیم،

 بعد بهم گفتن؛ الدنیا دار الفانی...

بهشون گفتم منظورتون چیه؟ گفتن: به این دنیا دل نبند، كه فانی و از بین رفتنی است. بعدش گفتن لذت‌های دنیا فقط برای مدت كوتاهیه، بعد از دست میره. دنبال لذت‌های بلند مدت باش.

با این حرف از خواب پریدم و تا الآن كه بیام خونه شما این حالم بود. عمو شما فكر می‌كنید علی من را می‌بخشه؟؟؟

در حالی كه اشك‌هایش را پاك می‌كردم گفتم: آره دخترم می‌بخشه، حالا پاشو نمازت را بخون تا شوهرت بیدار نشده با هم بریم خونتون كه الانه نگرانت می‌شه. بعد هر دو با هم به نماز ایستادیم، و صدای الله اكبر زهرا من را به یاد صدای علی انداخت، وقتی سلام نماز را گفتم صدای زهرا را شنیدم « السلام علیكم و رحمة الله و بركاته»

سال‌ها بود كه توی این خونه به جز من و حاج خانم كس دیگه‌ای این‌جا نماز نخونده بود.

وقتی بلند شدم رفتم كنار طاقچه تا جانمازم را روی طاقچه بذارم این عكس علی بود كه بهم لبخند می‌زد. وقتی برگشتم و صورت زهرا را نگاه كردم خیلی آروم بود و از اون حالت قبل از نماز هیچ خبری نبود.

هویت

باز دل تنگم هوای صحبت با تو را دارد.

با تو که راه حق را پیمودی و از ما خاکیان جدا و به افلاکیان پیوستی.

به راستی چه زیبا مادرت زهرای اطهر سلام الله علیها را درک کردی که از خدا خواستی گمنام بمانی تا او به جای مادرت عصرهای پنج شنبه بر مزارت قدم گذارد.

ای شهید گمنام!

من و تو در گمنامی با هم شریکیم.

تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را.

تو پلاکت را گم کردی و من خدا را

تو پلاکت را گم کردی و من همه چیزم را...

چه سعادتی نصیبت شد

کاش بودی...

نه! همان بهتر که نیستی

همان بهتر که نیستی و این همه فساد را به نظاره نمی نشینی

دوست شهید من!

اینجا حجاب معنا ندارد

خیلی از دختران زمینی فقط دم از زهرا سلام الله علیها می زنند

خیلی از مردان ما از غیرت عباس علیه السلام می گویند ولی چیزی از غیرت نمی دانند...

آری! ما هویتمان را گم کرده ایم

ما گمنام ترین گمنام عالم امکانیم

پس ای شهید! برایمان حمدی بخوان که تو زنده ای و ما مُرده.

بسم رب الشهدا و الصدیقین

اگر بی حجابی تمدن است پس حیوانات متمدن ترین موجوداتند

(شهید مطهری)

خواهران عزیز توجه داشته باشید که ما همگی شیعه هستیم و در کشور امام زمان(عج)زندگی میکنیم

پس باید همه اعمال ما امام زمانی و حضرت زهرایی باشد.الگوی همه به خصوص شما خواهران عزیز

 باید حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س)باشد .حجاب مانع زیباییی شما نمیشود بلکه حافظ زیبایی

شماست.شما با داشتن حجاب کامل دل حضرت زهرا و امام زمان را شاد میکنید.وای بر حال کسانی

 که دل آخرین حجت خدا بر روی زمین را با بی حجابی خود خون کنند .چادر سنت حضرت زهرا است

 و کسانی که از چادر دوری میککند دقیقا پیرو کفر و دشمن حضرت زهرا هستند.

وظیفه ما همگی این است:تذکر لسانی

مقام معظم رهبری:تاثیر امر به معروف لسانی بیشتر از امر بع معروف عملی است.

یادمان نرود حضرت زهرا و خداوند ناظر بر کارهای ما هستند.

خواهرم ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان را ببین

در خیابان چهره آرایش مکن

از جوانان سلب آسایش مکن 

خواهر من این لباس تنگ چیست

پوشش چسبان رنگارنگ چیست

پوشش زهرا و زینب بهترین

بر تو ای محبوبه خواهر آفرین

پیش نامحرم تو طنازی مکن

با هصول شرع لجبازی مکن

یادت آید از پیام کربلا

گاهگاهی شرمت آید از خدا 

در جوارش خویش را مهمان نما

با خدا باش و بده دل را

یاد کن از آتش روز معاد

طره گیسو را مده بر دست باد

زلف را از روسری بیرون مریز

با حچاب خویش از پستی گریز

در امور خویش سرگردان مشو

نو عروس چشم نامحرم نشو

خواهر من قلب مهدی خسته است

از گناه ماست کو رو بسته است

خواهرم تو عروسک نیستی

فاش تر گویم دیگر تو کودک نیستی

بعد از شهدا ما چه کردیم

دارا وسارا

هنگام جنگ داديم صدها هزار دارا
شد کوچه هاي ايران مشکين ز اشک سارا

سارا لباس پوشيد ، با جبهه ها عجين شد
در فکه و شلمچه ، دارا به روي مين شد




چندين هزار دارا ، بسته به سر ، سربند
يا تکه تکه گشتند يا که اسير و در بند

ساراي ديگري در ، مهران شده شهيده
دارا کجاست؟ او در ، اروند آرميده

دوخته هزار سارا چشمي به حلقه ي در
از يک طرف و ديگر چشمي به خون دل ، تر

سارا سؤال مي کرد ، دارا کجاست اکنون ؟
ديدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوي دارا آب حيات دين است
روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمين است

در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا
در اين زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »

هنگام جنگ دارا گشته اسير و دربند
داراي اين زمان با بنزش رود به دربند




داراي آن زمانه بي سر درون کرخه
ساراي اين زمانه در کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجين شد
در اين زمانه ناگه ،‌ چادر « لباس جين » شد

با چفيه اي که گلگون از خون صد چو دارا ست
سارا خود ،‌ از براي ، ‌جلب نظر بياراست

دارا و گشواره ،‌ حقا که شرم دارد
در دست هايش امروز ، او بند چرم دارد




با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه رانديم
اما به ماهواره تا خانه اش کشانديم

جاي شهيد اسم خواننده روي ديوار
آن ها به جبهه رفتند ، اينها شدند طلبکار!!!



شاعر : مرحوم ابوالفضل سپهر

باز گشت اقا امام خامنه اي به تهران

موضوع کفايه ي دلم مي آيد@

تفسير خوش رسائلم مي آيد@

از دارشفاي عشق،خارج نشوم@

جون رهبر بافضائلم مي آيد@

*****

آواز خوش ترانه اي مي آيد@

خوش حالي بي کرانه اي مي آيد@

باشور وشعف چلچله ها مي خوانند@

سيد علي خامنه اي مي آيد @

*****

صد شکر که سرفصل شفا می آید

قانون نجات حوزه ها می آید

در فصل خزان که ره مه آلود شده ست

تنبیه و اشارات خدا می آید

*****

حوزه چندیست هوای تو نمودست بیا

به تمنای تو آغوش گشودست بیا

هر کجا نام شما هست صفایی دارد

بوی مشک ختن و عنبر و عودست بیا

*****

برخیز امام عاشقان می آید

آن حضرت خوب مهربان می آید

رزمایشی از ظهور برپا دارید

چون نائب صاحب الزمان می آید

*****

دلبستگی به یار را میفهمیم

درد دل بی قرار را میفهمیم

ما منتظر امام امت هستیم

ما معنی انتظار را میفهمیم

*****


گزيده ي از حرف هايي مقام معظم رهبري در ديدار با خانواده ها ي شهدا

بسم الله الرحمن الرحيم

 

مادر شهید گفت: وصيت خودش بود حاج آقا. گفته بود گريه نكنيد. البته ما هرچی داريم از شما، از آقا خمينی داريم. ما وظيفه‌مان را، انجام داديم. من اگر چهار تا پسرم هم می‌رفتند شهيد می‌شدند وظيفه‌ام بود.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/10489/A/13890806_0510489.jpg
امام خامنه ای فرمودند: كار بزرگ را شما انجام دادید... يك روزی می‌رسه خانم كه روز قيامته. آن روز همه دلهره دارند. در حديث هست كه حتی انبيا هم استغاثه می‌كنند به درگاه الهی. آن روز اين فرزند شهيد به دادتان می‌رسد. آن روز اين صبر شما مثل فرشته‌ای دستتان را می‌گيرد.

مادر شهيد بغض كرد و گفت: حاج آقا من دعا می‌كردم شما را در خواب ببينم.

آقا خنديد و گفت: ای كاش برای چيز بهتری دعا می‌كرديد. بعد رو كرد به پدر محمدتقی و گفت: شما چه كار می‌كنيد؟ دستتان چی شده؟

 پيرمرد گفت: كار نمی‌كنه، ديگه بازنشسته شده. "دستش هم به خاطر افتادن با موتور شكسته بود" 

 آقا پرسيد: چند سالتان است شما؟

 اصغر(برادر شهيد) جواب داد متولد 1318 هستند.

 رهبر لبخند زد و گفت: هم‌سن هستيم ولی اگر باز هم برويم توی خيابان همه خواهند گفت شما 10 سال جوان‌تر هستيد... البته برای موتورسواری سن من و شما يك كم زياد است.

به پيرمرد نمی‌آمد كه اينقدر با بصيرت باشد. جواب داد: نه حاج آقا صدمه شما از ما بيشتر است، شما هم صدمه جسمی داريد هم صدمه روحی. شما غصه زياد می‌خوريد.

گزيده اي از ديدار رهبر انقلاب با خانواده شهيد عقلايی

ببينيد وحالشو ببريد

اللهم عجل ولیک الفرج

خدایا از عمر من بکاه و به عمر رهبرم ده

 

 

يک نفر را مثل آقاى خامنه‌اي پيدا بکنيد که متعهد

به اسلام باشد و خدمتگزار، و بناى قلبى اش بر اين

باشد که به اين ملت خدمت کند، پيدا نمى کنـيد، ايشان

را من سالهاى طولانى مى شناسم (امام خميني)

 

 

 

منم عمار همون بچه بسیجی

همون سینه زنی که میره هیئت کلاس عشق بازی با ولایت

همونی که شنیده أین عمّار دلش آتیش گرفته از غم یار 

نوشته نامه ای از جان به جانان به نام حق تعالی رب منّان

 

 

سلام مولای من سلام ای رهبرم ای قلب ایران

سلام ای قوت دلهای خسته بگو مولا دلت

از چی شکسته بگو آقا که دل ها بی قراره بگو آقا

فقط با یک اشاره که غصه دلامون کرده پاره 

        

من عمار دارم خونه به خونه

میگم ازمکرشورای زمونه از اون فتنه گران انتخابات

که میدون آمدن با شال سادات جسورانه دل رهبر

شکستین  خیال کردین که در کوفه نشستین علی

۷۰ میلیون یار داره  هزاران مالک وعمار داره چه سلمانها

به دورش در طوافن چه شمشیر ها به اذنش در غلافن

فقط کافی ست تا با یک اشاره جهان کفر گردد پاره پاره

  

 

 

الا ای رهبرم لب تر کن

ای دوست که جان من گره در پیچش موست 

فدایی ات من عمار آقا هزاران درهزاران بار آقا

فقط کافی ست لب برگشائی بتازم یک تنه در هر

شعاعی چنان جنگم زعشقت تا شهادت

که صد لیلی برن بر تو حسادت  

 

           

      هر زمان بوی خمینی به سر افتــــــــد ما را      

دور سید علی خامنه ای میگـــــــــــــــــــــردیم



       ما همان نسل جوانیم که ثابت کـــــــــــــــــردیم       

در ره عشق جگردارتر از صــــــــــد مردیم

÷وستر امام خامنه ای

بیانات امام خامنه ای در دیدار با دانشجویان

 

بيانات امام خامنه ای در ديدار دانشجويان 

 

از همه‌ى مطالب بالاتر اين است كه شما جوانيد، دلهاى شما پاك است، ناآلوده است. به عمق اين حرف هم شما حالا نميرسيد، كه اين ناآلودگى معنايش چيست، گرفتارى دلهاى آلوده كجاست؛ اين را شما كه جوانيد، حالا حالاها به آن نميرسيد؛ به حدود سنى ما كه رسيديد، آن وقت گرفتارى را ميفهميد، مى‌بينيد كه چقدر اين زلالى دل در دوره‌ى جوانى قيمت و ارزش دارد، كه ديگر قابل برگشت هم نيست.

ادامه نوشته

ایت الله محمد یزدی

حضرت آیت الله شیخ محمد یزدی : مقام معظم رهبری واقعا امام گونه در برابر این حوادث ایستادند و نقشه های دشمنان را خنثی کردند. دبیر شورای عالی حوزه های علمیه خاطرنشان کرد:اگر می بینید مردم تحمل میکنند به خاطر فرمان رهبری است که مردم را به آرامش دعوت کردند

او کیست یا رقیه


ای قلم از غربت زینب بگو                   از غم سجاد غرق تب بگو

 

کربلا را ای قلم تصویر کن                    یادی از مولاحسین، آن پیر کن

 

نکته ای از حال و روز یاس گو              ای قلم از حضرت عباس گو

 

از بلاجویان دشت کربلا                      از شهیدان بلا در نینوا

 

از کسانی که ولی را یاورند                عاشقانی که زجنس باورند


کارعشق از کربلا بالا گرفت                عشق آنجا دامن مولا گرفت

 

عشق را با جانشان آمیختند              خون هفتاد و دو ساقی ریختند

 

عشق با عباس معنی می شود         قطره با یادش چو دریا می شود

 

کربلا تکثیر بوی یاس بود                    کربلا آیینه عباس بود

 

کربلا یعنی شهادت با حسین            هست عالم قطره و دریا حسین

 

هست دریایی کرانه ناپدید                نام زینب یاد عباس شهید

 

هرچه باشدمانمی دانیم چیست/یاحسین عشق است یاهردویکیست

 

ای حسین کربلا ایجاد کن!               عشق را در جان ما بنیاد کن

 

چشممان را هرزه گردی کور کرد       خودپرستی از خدامان دور کرد

 

فرقه ای گویند سهم ما چه شد        قسمت ما از غنایم ها چه شد؟

 

جنگ با احساس مردم می کنند       راه مردی را عجب گم می کنند

 

در پی پست و مقامند و هوس         عرض خود را می برد آخر مگس

 

سبز را از کربلا دزدیده اند                برولایت ناکسان خندیده اند

 

«ناکسان حرص ریاست می خورند   آب را هم با سیاست می خورند»

 

با ولی در جنگ با نام علی             دشمنان را گفته اند اینان ، بلی

 

بس که این فرقه کثیفند و بدند        عکس فرزند تو را آتش زدند

 

در دل اولاد تو خون می کنند           بنگر ای مولا به ما چون می کنند

 

لیک خیل عشقبازانت تمام            بسته دل را بر ولی و برامام

 

خیل سربازان روح ا لله تو              عاشقان روی همچون ماه تو

 

دشمنانت را به ذلت می کشند     جمعه یارانت به میدان آمدند

 

رهبری داریم چون تاج سری         رهبری داریم از گل بهتری

 

رهبری که یادگار دردهاست          دشمن این فرقه نامردها ست

 

رهبری جانباز ، سرباز امام           رهبری که هست چون ماه تمام

 

رهبری که رهرو راه تو است    رهبری همچون خمینی مست مست

 

رهبری مست ولایت با علی         رهبری که هست او بر ما ولی


رهبری که هست اولاد شما        عاشق اوییم با یاد شما

 

یا حسین کربلا ایجاد کن              رهبر ما را زلطفت یاد کن

 

هست رهبر یادگار کربلا               یادگار رهروان نینوا

 

رهبرم را دوست دارم یا حسین     جان بپایش می سپارم یاحسین

 

چونکه کاری کربلایی می کند       کشور ما را خدایی می کند