ی نمایشنامه خودم گفتم
آدم های نمایش:
1- پسر
2- مرد- امیر خسرو دهلوی
3- نظامی گنجه ای
|
(صحنه تاریک است.صدای تلفنی به گوش می رسد. صحنه نور می گیرد . میزی در وسط صحنه و در حالی که سه صندلی در اطراف آن قرار دارد و پسری که بر روی کتابی که زیر دستانش قرار دارد افتاده و خوابیده است. پس از چند بار صدای زنگ تلفن ،پسر از خواب می پرد. این سو و آن سو پی تلفن می رود. گوشی بی سیم تلفن بر روی میز مقابلش قرار داشت. گوشی را می یابدو به دست می گیرد.) | |
|
پسر |
الو ، بله ، بفرمایید... کی ... کجا ... شما کی هستی ... چی چی می گی ... نه ، نمی فهمم ... اصلاً این موقع شب چی داری می گی ، ساعت دو نصفه شبه ... با با مزاحم نشه ... ولمون کن... آخه تو با کسی قرار داری به من چه ربطی داره ؟... نه خیر ، غیر از من کسی اینجا نیست ... بله ... به سلامت |
|
(تلفن را قطع می کند.) | |
|
پسر |
عجب آدمایی پیدا می شن . خودشم نمی فهمه چی می گه. از خواب ناز بیدارم کرد. بگیرم بخوابم. |
|
(به جای اول خود باز می گرددو می خواهد بخوابد. لحظه ای نگذشته است که صدای قدم هایی که محکم بر زمین گذاشته می شود شنیده می شود . ترسان و هراسان از جای خود بر می خیزد.) | |
|
پسر |
این دیگه صدای چیه؟! |
|
(مردی ملبس به لباس های هندی در حالی که دو دستش را زیر چانه اش گرفته و پاهایش را محکم به زمین می کوبد ، از میان جمعیت به طرف صحنه می آید. با نزدیک شدن او به صحنه پسر قدمی عقب تر می نهد. مرد هندی بر بالای صحنه می رود و با گویش هندی سخن می گوید.ما او را با نام " مرد " می شناسیم.) | |
|
مرد |
پسر جان به کجا رهسپاری . لحظه ای درنگ کن. با شما کاری دارم. |
|
پسر |
(در حالی که ترسیده) این ... این موقع شب تو خونه ی ما با من چکار داری. |
|
مرد |
سوالی دارم. پاسخ آن را از تو طلب دارم. |
|
پسر |
من که به کسی قرض و قُوله ای ندارم. |
|
مرد |
می دانم قرضی به کسی نداری .... |
|
پسر |
از کجا می دونی قرضی به کسی ندارم. |
|
مرد |
خودت این مطلب بر زبان راندی ، حال سوالم پاسخ می گویی یا نه؟ |
|
پسر |
حالا بپرس بینیم چه سوالی داری . |
|
مرد |
من با مردی آذری زبان در اینجا قرار دارم ،شما او را در این نزدیکی ندیده اید ؟ |
|
پسر |
آخه تو با اجازه ی کی تو خونه ی ما با یه نفر دیگه قرار گذاشتی ؟! |
|
مرد |
مگر اینجا ملک شخصی شماست؟ |
|
پسر |
با اجازه ی شما که بی اجازه تشریف آوردین ، بله . |
|
مرد |
پس مبارک است. ... انشاا... به پای هم به سن کهولت برسید. |
|
پسر |
انشا ا... ولی نگفتی با کی قرار داری ؟ |
|
مرد |
اگر رخصت و اجازه دهی بنشینم ، هر چه بخواهی برایت می گویم. از هندوستان تا اینجا را با پای پیاده آمده ام. |
|
پسر |
نه ، انگار آدم با حالی هستی ، بگیر بشین یه ساعتی با هم حرف بزنیم. منم دیگه خواب از سرم پرید. |
|
( هر دو می نشینند) | |
|
پسر |
راستی مگه از هند هواپیما نیست یا لا اقل اتوبوس. |
|
مرد |
آن ها دگر چه هستند؟! |
|
پسر |
تو یعنی نمی دونی هواپیما و اتوبوس چیه ؟ |
|
مرد |
نه ، نمی دانم |
|
پسر |
خُب ، ایرادی نداره ، بعداً می فهمی. |
|
مرد |
نه ، بگویید می خواهم بدانم. |
|
پسر |
ولش کن ، لازم باشه می فهمی. |
|
مرد |
(به دست و پای پسر می افتد.) نه ، از شما التماس می کنم ، خواهش و تمنا دارم به من بگویید هواپیما و اتوبوس چیست ؟ |
|
پسر |
خُب بابا ، این کارا چیه ... میگم .پاشو بشین سرجات |
|
مرد |
(بر می خیزد و در جایش می نشیند.) پس بگویید. |
|
پسر |
هواپیما یه وسیله ای هست برای حمل و نقل که مثل پرنه ها تو آسمون حرکت می کنه. اتوبوس هم وسیله ای هستش که توی جاده ها و خیابون ها روی چهار تا چرخ روی زمین حرکت می کنه. یه وسیله هست بهش می گن قطار ، تو کشور شما زیاد هست زود زود هم به هم می خورن ، چه جور ندیدی . |
|
مرد |
عجب مخلوقات عجیب الخلقه ای |
|
پسر |
بله ، تازه کجاش رو دیدی. |
|
مرد |
نه ، به خدا من هیچ جایش را ندیده ام. |
|
پسر |
می دانم . می خواستم بگم ... |
|
مرد |
نه نه ... این وصله ها به من نمی چسبه . |
|
پسر |
با با من که حرف بدی نزدم. اصلاً ول کن ... بگو ببینم اصلاً تو کی هستی ؟ |
|
مرد |
من؟! |
|
پسر |
بله ، شما. |
|
مرد |
من امیر خسرو هستم. |
|
پسر |
دِ ، پس چطور اسمت ایرانیه ؟! |
|
مرد |
مگه نمی بینید دارم فارسی حرف می زنم. |
|
پسر |
اه ، راست می گی داری فارسی حرف می زنی ، داشتم فکر می کردم من دارم هندی حرف می زنم. |
|
مرد |
اجداد من اصلاً ایرانی بوده اند. |
|
پسر |
خیلی جالبه... |
|
مرد |
بله ، خیلی جالب است. |
|
پسر |
چه کاره هستی ؟ چه کار می کنی ، |
|
مرد |
شاعر پر آوازه ی دیار هند هستم. |
|
پسر |
شاعر پر آوازه ی دیار هند هستی ؟ نکنه امیر خسرو دهلوی هستی ؟ |
|
مرد |
مگر تو مرا می شناسی ؟ |
|
پسر |
نه من تو رو نمی شناسم .من امیر خسرو دهلوی رو می شناسم. |
|
مرد |
خُب من امیر خسرو دهلوی هستم. |
|
پسر |
فکر نمی کنم چنین باشه. |
|
مرد |
چرا چنین فکر نمی کنید... خواهش می کنم چنین فکر کنید. |
|
پسر |
چطوری فکر کنم ؟ |
|
مرد |
این طوری ، عین ای کیو سان !( ادای ای کیو سان را در می آورد.) |
|
پسر |
آخه تو با این وضعت چطوری امیر خسرو دهلوی هستی ؟ |
|
مرد |
مگر وضعم چگونه است ؟ هندی هستم ، لباس هندی پوشیده ام . نیاکانم ایرانی هستند، فارسی تکلم می کنم. تو خودت را بگو و این وضعیتت را ، با لباس زیر در مقابل میهمان متشخصی چون من نشسته ای . |
|
پسر |
باز که داری پر رو می شی . انگار یادت رفته اینجا خونه ی ماست. زنگ می زنم پلیس 110 می یاد می بردت ها. |
|
مرد |
پلیس 110 دیگر چه نوع وسیله ی نقلیه ای است ؟ |
|
پسر |
با احترام صحبت کن آقا ، پلیس 110 وسیله ی نقلیه نیست ، پلیس 110 اگه نباشه تمام مملکت رو دزد و قاتل و جانی بر می داره. |
|
مرد |
بله ، داشتم عرض می کردم من امیر خسرو دهلوی هستم شاعر پر آوازه ی هندی. |
|
پسر |
باز گفت امیر خسرو دهلوی . امیر خسرو دهلوی وسطای قرن هفتم متولد شد و اولای قرن هشتم دراز به دراز افتاد و مُرد . اون موقع الان تو قرن بیست و یکم چکار داره. |
|
مرد |
(ناراحت می شود.) عوضی ، خجالت نمی کشی ، تولد و مرگ مرا با قرن هجری می گویی ، آن وقت برای من کلاس می گذاری و قرن زندگی خود را با میلادی می گویی. |
|
پسر |
حالا چه فرقی می کنه، قرن بیست و یکم یا قرن چهاردهم ، همش هفت قرن فاصله اس دیگه. |
|
مرد |
حالا وقتی برای تو هفت قرن فاصله مهم نیست ، چه ایرادی دارد من از قرن خود به اینجا آمده باشم، تازه در دنیای فانتزی همه چیز ممکن است. |
|
پسر |
باشه ، قبول کردیم که تو امیر خسرو دهلوی هستی ، اینجا اومدی چه کار؟ |
|
مرد |
بنده کاری نداشتم . کس دیگری مرا دعوت کرده ، با من کاری داشت ، در واقع قرار هست با هم یه تصفیه حساب داشته باشیم. |
|
پسر |
تصفیه حساب ، اونم اینجا خونه ی ما. |
|
مرد |
خُب بله همین جا. |
|
پسر |
حالا قراره با کی تصفیه حساب داشته باشی ؟ |
|
مرد |
با جناب آقای نظامی اهل گنجه. |
|
پسر |
منظورت همون نظامی گنجه ای شاعر که نیست؟ |
|
مرد |
چرا نیست ، دقیقاً منظور نظرم همان بود. |
|
پسر |
خُب ، پس حالا کجاس ؟ |
|
مرد |
چه می دانم کجاست ... قرار بود زودتر از من اینجا باشد ، تازه شهر او به این جا نزدیکتر است. |
|
پسر |
خُب حالا تصفیه حسابتون برای چیه ؟ |
|
مرد |
بگذار بیاید ، بعداً. فعلاً نی توانم داستان را لو بدهم. |
|
پسر |
خُب لو نده . من که نمایش نامه رو خوندم. |
|
مرد |
آخه تو که هستی که بخاهم داستان را برایت لو بدهم یا ندهم . به خاطر این تماشاگرا گفتم. |
|
پسر |
آهان ، ببخشید ، یادم نبود . این قدر رفته بودم تو حس که تماشاگرا یادم رفت. |
|
مرد |
فاصله گذاری برشت را رها کن برگرد بیا به نمایش. |
.jpg)













